راسل، ویتگنشتاین و چرخش فلسفه به سوی تحلیل
بخش بیستونهم تاریخ فلسفه غرب
در بیشتر دورههای تاریخ فلسفه، فیلسوفان دربارهٔ جهان، خدا، روح، اخلاق، حقیقت یا شناخت سخن میگفتند. اختلافها فراوان بود، پاسخها گاه متناقض به نظر میرسیدند و هر نسل دوباره همان پرسشهای قدیمی را مطرح میکرد.
در آغاز قرن بیستم، گروهی از فیلسوفان به این نتیجه رسیدند که شاید بخشی از مشکل جای دیگری باشد. شاید پیش از آنکه دربارهٔ جهان بحث کنیم، باید به ابزاری نگاه کنیم که با آن جهان را توصیف میکنیم.
آن ابزار، زبان بود.
این چرخش، یکی از مهمترین دگرگونیهای فلسفهٔ معاصر را رقم زد. از این پس، برای بسیاری از متفکران، مسئلهٔ اصلی دیگر صرفاً حقیقت یا واقعیت نبود؛ بلکه این بود که ما چگونه دربارهٔ حقیقت و واقعیت سخن میگوییم.
در مرکز این تحول، دو چهرهٔ بزرگ قرار داشتند: برتراند راسل و لودویگ ویتگنشتاین.
راسل در سال ۱۸۷۲ در بریتانیا به دنیا آمد. او هم فیلسوف بود، هم ریاضیدان، هم منطقدان و هم فعال سیاسی. ذهنی منظم و دقیق داشت و از همان جوانی احساس میکرد بسیاری از مباحث فلسفی در ابهام و آشفتگی گرفتار شدهاند.
در پایان قرن نوزدهم، ریاضیات با بحرانهای منطقی روبهرو شده بود. برخی تناقضها نشان میدادند که بنیانهای این علم به آن استحکام ظاهری که تصور میشد نیست.
راسل معتقد بود اگر بتوان ساختار منطقی اندیشه را روشن کرد، شاید بتوان بسیاری از مشکلات فلسفی را نیز حل کرد.
او همراه با آلفرد نورث وایتهد پروژهای عظیم را آغاز کرد؛ تلاشی برای نشان دادن اینکه ریاضیات را میتوان بر پایهٔ منطق بنا کرد. نتیجهٔ این همکاری کتابی سهجلدی و بسیار پیچیده بود که به یکی از آثار کلاسیک منطق جدید تبدیل شد.
اما اهمیت راسل فقط به منطق محدود نمیشد.
او معتقد بود بسیاری از جملاتی که در زبان روزمره به کار میبریم، ساختاری گمراهکننده دارند. ظاهر جمله ممکن است ما را به وجود چیزهایی متعهد کند که در واقع وجود ندارند.
برای مثال، جملهٔ «پادشاه کنونی فرانسه طاس است» را در نظر بگیریم.
در نگاه نخست، جملهای عادی به نظر میرسد. اما مشکل اینجاست که فرانسه در آن زمان پادشاه نداشت.
پس آیا جمله درست است یا نادرست؟
راسل نشان داد که با تحلیل منطقی دقیق، میتوان ساختار پنهان چنین جملاتی را آشکار کرد و از سردرگمیهای فلسفی جلوگیری نمود.
این شیوهٔ اندیشیدن به تدریج به شکلگیری فلسفهٔ تحلیلی انجامید؛ جریانی که بر وضوح، استدلال دقیق و تحلیل زبان تأکید میکرد.
اما در همین زمان، شاگردی جوان و نابغه وارد زندگی راسل شد؛ کسی که بعدها مسیر فلسفه را حتی بیش از استادش تغییر داد.
نام او لودویگ ویتگنشتاین بود.
ویتگنشتاین در خانوادهای ثروتمند در اتریش متولد شد. خانوادهاش از برجستهترین خانوادههای صنعتی اروپا بودند. با این حال، زندگی شخصی او پر از تنش، انزوا و بحرانهای روحی بود.
او شخصیتی غیرعادی داشت؛ سختگیر، کمحرف، حساس و بهشدت کمالگرا.
وقتی وارد کمبریج شد، راسل خیلی زود دریافت با استعدادی استثنایی روبهرو است.
راسل بعدها نوشت که گمان میکند ویتگنشتاین جانشین او خواهد شد.
این پیشبینی چندان دور از واقعیت نبود.
نخستین دورهٔ فکری ویتگنشتاین در کتابی کوتاه اما بسیار تأثیرگذار به نام «رسالهٔ منطقی-فلسفی» تجلی یافت.
او در این اثر پرسشی بنیادین را دنبال میکرد:
رابطهٔ زبان و جهان چیست؟
پاسخ او این بود که زبان نوعی تصویر از واقعیت ارائه میدهد.
جملهها زمانی معنا دارند که بتوانند وضعیتی از جهان را بازنمایی کنند. همانگونه که نقشه ساختار یک شهر را نشان میدهد، زبان نیز ساختار واقعیت را منعکس میکند.
از نگاه ویتگنشتاین جوان، اگر حدود زبان را بشناسیم، حدود جهان قابل بیان را نیز خواهیم شناخت.
برخی چیزها را میتوان گفت و برخی چیزها را نمیتوان.
مشهورترین جملهٔ پایان کتاب او چنین بود:
«دربارهٔ آنچه نمیتوان سخن گفت، باید سکوت کرد.»
این عبارت به یکی از شناختهشدهترین جملات فلسفهٔ قرن بیستم تبدیل شد.
اما زندگی فکری ویتگنشتاین در همینجا متوقف نشد.
پس از انتشار کتاب، مدتی فلسفه را کنار گذاشت. در مدرسهای روستایی تدریس کرد، باغبانی کرد، معماری آموخت و زندگیای دور از محافل دانشگاهی داشت.
با گذشت زمان، خودش به بسیاری از دیدگاههای پیشینش مشکوک شد.
این اتفاقی نادر در تاریخ فلسفه است؛ فیلسوفی که یکی از آثار بزرگ قرن را نوشته باشد و بعد بخش مهمی از آن را زیر سؤال ببرد.
در دورهٔ دوم اندیشهاش، ویتگنشتاین به نتیجهای متفاوت رسید.
او دیگر زبان را صرفاً تصویری از واقعیت نمیدانست.
در نگاه تازهٔ او، معنا از کاربرد پدید میآید.
برای فهم یک واژه، نباید فقط به تعریف آن نگاه کرد؛ باید دید مردم آن را چگونه به کار میبرند.
کلمهها در زندگی روزمره معنا پیدا میکنند.
او مفهوم مشهور «بازیهای زبانی» را مطرح کرد.
همانگونه که بازیهای مختلف قوانین متفاوتی دارند، شکلهای مختلف زبان نیز قواعد خاص خود را دارند.
زبان علم، زبان شعر، زبان دعا، زبان حقوق و زبان گفتگوهای روزمره یکسان نیستند.
بسیاری از مشکلات فلسفی زمانی ایجاد میشوند که قواعد یک بازی زبانی را به بازی دیگری تحمیل کنیم.
برای نمونه، ممکن است واژهای را از متن زندگی روزمره جدا کنیم و سپس دربارهٔ آن چنان بحث کنیم که گویی نام شیئی مرموز در جهان است.
از نظر ویتگنشتاین، بسیاری از بنبستهای فلسفی دقیقاً از همین جا پدید میآیند.
فلسفه در این نگاه، بیشتر شبیه درمان است تا نظریهپردازی.
فیلسوف قرار نیست جهان را از نو توضیح دهد؛ او باید گرههایی را باز کند که زبان در ذهن ما ایجاد کرده است.
این رویکرد تأثیری عمیق بر فلسفهٔ معاصر گذاشت.
در نیمهٔ دوم قرن بیستم، بخش بزرگی از فلسفهٔ دانشگاهی در کشورهای انگلیسیزبان تحت تأثیر همین سنت تحلیلی شکل گرفت. موضوعاتی مانند معنا، ارجاع، منطق، زبان، ذهن و استدلال به محور بسیاری از پژوهشها تبدیل شدند.
البته همه با این مسیر موافق نبودند.
منتقدان میگفتند تمرکز بیش از حد بر زبان، فلسفه را از مسائل بزرگ انسانی دور میکند؛ از رنج، آزادی، تاریخ، سیاست و تجربهٔ زیسته.
در سوی دیگر، طرفداران فلسفهٔ تحلیلی معتقد بودند بسیاری از مباحث سنتی دقیقاً به این دلیل بیپایان شدهاند که زبان آنها به اندازهٔ کافی روشن نبوده است.
به این ترتیب، یکی از مهمترین شکافهای فلسفهٔ معاصر شکل گرفت؛ شکافی میان سنت تحلیلی و سنت قارهای.
در یک سو، فیلسوفانی قرار داشتند که وضوح منطقی و تحلیل مفهومی را محور کار خود میدانستند.
در سوی دیگر، متفکرانی بودند که به تاریخ، فرهنگ، قدرت، هنر و تجربهٔ انسانی توجه بیشتری نشان میدادند.
این دو جریان گاه از یکدیگر فاصله گرفتند، گاه به هم نزدیک شدند و گاه چنان متفاوت سخن گفتند که انگار در دو جهان فکری جداگانه زندگی میکنند.
با این همه، میراث راسل و ویتگنشتاین همچنان پابرجاست.
امروزه هر بحثی دربارهٔ زبان، معنا، منطق یا ساختار استدلال، به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم زیر سایهٔ اندیشههای آنها قرار دارد.
اگر سقراط از مردم میخواست معنای واژهها را روشن کنند و اگر ارسطو قواعد استدلال را صورتبندی کرد، راسل و ویتگنشتاین این مسیر را وارد مرحلهای تازه کردند؛ مرحلهای که در آن خودِ زبان به موضوع اصلی فلسفه بدل شد.
اما در همان روزهایی که فیلسوفان تحلیلی مشغول بررسی زبان بودند، در بخش دیگری از اروپا متفکرانی ظهور میکردند که توجه خود را به تاریخ، قدرت، جامعه و ساختارهای پنهان زندگی انسانی معطوف کرده بودند.
در بخش بعدی، به سراغ مکتب فرانکفورت میرویم؛
از هورکهایمر و آدورنو تا مارکوزه،
و این پرسش که چگونه عقلانیتی که قرار بود انسان را آزاد کند، گاهی به ابزاری برای سلطه تبدیل میشود.
برگرفته از تاریخ فلسفه راتلج
نویسنده: موذن زاده
-
جنجال تازه برای تاج و دنیامالی؛ اتهامهای جدید و ادعای غیرقانونی بودن وزارت ورزش
-
سوتی عجیب شبکه خبر؛ استقبال از پزشکیان با موسیقی «بازی تاجوتخت»
-
آسمان اسرائیل ناگهان کلیر شد؛ استقرار پدافند هوایی در تلآویو خبرساز شد!
-
تصاویر وحشتناک از کوچه مرگ در سیستان و بلوچستان
-
تصاویر وحشتناک از کوچه مرگ در سیستان و بلوچستان
-
آیفون ۱۸ دریایی در دیوار آگهی شد؟
-
جنجال یاسر آسانی بالا گرفت؛ استقلال تهران پیشنهاد مناظره با پرسپولیس را رد کرد
-
جنجال یاسر آسانی بالا گرفت؛ استقلال تهران پیشنهاد مناظره با پرسپولیس را رد کرد
-
19 مهر 1405پایان ضربالاجل آمریکا -
24 مهر 1405نام ظریف در تجمعات شبانه با شعر توهینآمیز خبرساز شد -
20 مهر 1405تذکر رهبر انقلاب به صداوسیما -
19 مهر 1405سومین استیضاح ترامپ کلید میخورد؟ -
19 مهر 1405معاون وزیر خارجه: جنایات میناب و لامرد را در محاکم بینالمللی پیگیری میکنیم -
20 مهر 1405تازه ترین آمار فوت زنان موتورسوار تهرانی -
22 مهر 1405افزایش کالابرگ در دو مرحله/ چه کسانی در اولویت هستند؟ -
23 مهر 1405اعتراض صریح یوسف پزشکیان به تلویزیون؛ چرا سه نفر مقابل یک مهمان؟ -
19 مهر 1405اعلام یک روز عزای عمومی در این استان -
19 مهر 1405شوهر کامالا هریس با نامزدی دوباره او مخالفت کرد