شوپنهاور و اراده کور زندگی
بخش بیستوچهارم تاریخ فلسفه غرب
پس از گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، بسیاری تصور میکردند فلسفه به نقطهٔ اوج خود رسیده است. هگل نظامی ساخته بود که میخواست همهچیز را توضیح دهد؛ از تاریخ و سیاست گرفته تا دین، هنر و حرکت اندیشه. در نگاه او، جهان روندی عقلانی داشت و تاریخ، مسیر تدریجی آگاهی انسان نسبت به آزادی بود.
اما درست در همان زمان، فیلسوفی در حاشیهٔ شهرت و دانشگاه، با نگاهی کاملاً متفاوت به جهان مینگریست؛ نگاهی تاریکتر، تلختر و درعینحال عمیقاً انسانیتر.
او معتقد بود جهان نه بر پایهٔ عقل، بلکه بر پایهٔ نیرویی کور، سیریناپذیر و بیهدف حرکت میکند.
این فیلسوف، آرتور شوپنهاور بود.
شوپنهاور از همان آغاز، رابطهٔ خوبی با فضای رسمی فلسفه نداشت. او با غرور فکری هگل دشمن بود و نظامهای عظیم فلسفی را نوعی خودفریبی میدانست. حتی زمانی کلاسهای خود را دقیقاً همزمان با کلاسهای هگل برگزار کرد، با این امید که دانشجویان بهجای هگل به سراغ او بیایند؛ اما تقریباً کسی نیامد.
بااینحال، اندیشهٔ او آرامآرام راه خود را پیدا کرد و بعدها تأثیر عظیمی بر ادبیات، روانشناسی، هنر و فلسفه گذاشت.
شوپنهاور کار خود را از کانت آغاز میکند. او میپذیرد که ما جهان را فقط آنگونه که برای ذهن ما ظاهر میشود میشناسیم. اما برخلاف کانت، معتقد است میتوان به حقیقت پشت پدیدارها نزدیک شد.
این حقیقت چیست؟
پاسخ شوپنهاور تکاندهنده است: «اراده».
اما اراده در اینجا به معنای تصمیم آگاهانه یا انتخاب عقلانی نیست. منظور او نیرویی بنیادین و کور است که در سراسر جهان جریان دارد؛ میلی بیپایان برای بودن، ادامه یافتن، خواستن و بقا.
در نگاه او، تمام موجودات زنده، از گیاهان و حیوانات تا انسان، جلوههایی از همین ارادهاند.
ما تصور میکنیم موجوداتی عقلانی هستیم، اما در واقع، عقل اغلب خدمتکار خواستههای عمیقتر ماست. انسان ابتدا میخواهد، سپس برای خواستههایش دلیل میتراشد.
شوپنهاور مینویسد:
«انسان میتواند آنچه را میخواهد انجام دهد، اما نمیتواند آنچه را میخواهد، بخواهد.»
این جمله، ضربهای مستقیم به تصور سنتی از آزادی انسان است. ما گمان میکنیم آزادانه انتخاب میکنیم، اما بسیاری از خواستهها و امیال ما از جایی عمیقتر و ناآگاهانهتر سرچشمه میگیرند.
در نتیجه، جهان در نظر شوپنهاور صحنهٔ آرام عقلانیت نیست؛ میدان کشمکش بیپایان خواستنهاست.
و از همینجا، بدبینی مشهور او آغاز میشود.
چرا زندگی اینقدر آکنده از رنج است؟
پاسخ او ساده اما تلخ است: چون اراده هرگز سیراب نمیشود. انسان چیزی را میخواهد، برایش تلاش میکند، به آن میرسد، لحظهای کوتاه رضایت را تجربه میکند و سپس دوباره گرفتار خواستهای تازه میشود.
زندگی میان دو قطب در نوسان است: رنجِ نرسیدن و ملالِ رسیدن.
اگر چیزی را نداشته باشیم، رنج میکشیم؛ و اگر به آن برسیم، پس از مدتی دچار پوچی و بیحوصلگی میشویم.
در نگاه شوپنهاور، این چرخه پایانی ندارد. اراده مدام میخواهد و همین خواستنِ دائمی، سرچشمهٔ درد است.
او حتی عشق را نیز از همین زاویه تحلیل میکند. برخلاف شاعران و رمانتیکها، شوپنهاور عشق را تجربهای معنوی یا باشکوه نمیبیند، بلکه آن را حیلهٔ اراده برای ادامهٔ نسل میداند. انسانها گمان میکنند آزادانه عاشق میشوند، اما در پسِ این احساسات، نیرویی زیستی و ناآگاه عمل میکند.
این نگاه، تصویری بسیار تیره از زندگی میسازد. اما فلسفهٔ شوپنهاور فقط ناامیدی نیست. او راههایی برای کاهش سلطهٔ اراده نیز پیشنهاد میکند.
نخستین راه، هنر است.
وقتی انسان در برابر یک اثر هنری غرق میشود، برای لحظاتی از خواستن فاصله میگیرد. در آن لحظه، دیگر دنبال تملک، رقابت یا بقا نیست؛ فقط تماشا میکند و تجربه میکند.
شوپنهاور موسیقی را والاترین هنر میدانست، زیرا معتقد بود موسیقی مستقیماً خودِ اراده را بیان میکند، نه صرفاً تصویر جهان را.
او شیفتهٔ موسیقی بود و بعدها بسیاری از هنرمندان، بهویژه آهنگسازان و نویسندگان، از او تأثیر گرفتند.
اما مهمترین راه رهایی در فلسفهٔ او، اخلاق شفقت است.
اگر همهٔ موجودات جلوههایی از همان ارادهٔ مشترک باشند، پس رنج دیگران نیز به ما مربوط است. انسان اخلاقی کسی نیست که صرفاً از قانون پیروی کند، بلکه کسی است که رنج موجودات دیگر را درک میکند.
در اینجا، شوپنهاور به اندیشههای شرقی، بهویژه بودیسم و آیین هندو، نزدیک میشود. او برخلاف بسیاری از فیلسوفان اروپایی زمان خود، به فلسفههای هند علاقهمند بود و از آنها تأثیر گرفت.
او نوعی رهایی را در خاموش کردن خواستنها میدید؛ در فاصله گرفتن از حرص، خودخواهی و میل بیپایان.
به همین دلیل، فلسفهٔ او حالوهوایی زاهدانه دارد. انسان هرچه کمتر اسیر خواستنها باشد، آرامش بیشتری پیدا میکند.
اما شاید مهمترین اهمیت شوپنهاور، فقط در خود اندیشههایش نباشد، بلکه در تأثیری باشد که بر آینده گذاشت.
او از نخستین متفکرانی بود که نشان داد عقل، فرمانروای مطلق انسان نیست. این به گزارش خبرنگار اقتصادی ایونا به نقل از ایسنا، ایده بعدها بر زیگموند فروید و روانکاوی اثر گذاشت. همچنین فریدریش نیچه، هرچند بعدها از او فاصله گرفت، در آغاز سخت تحت تأثیر شوپنهاور بود.
شوپنهاور راه را برای نوعی نگاه تازه به انسان باز کرد؛ انسانی که فقط موجودی منطقی و حسابگر نیست، بلکه موجودی پر از امیال، کشمکشها و نیروهای پنهان است.
در نتیجه، فلسفه پس از او آرامآرام از نظامهای عظیم عقلانی فاصله میگیرد و به سوی تجربهٔ فردی، روان انسان و بحران معنا حرکت میکند.
اما در میان همهٔ کسانی که به هگل واکنش نشان دادند، شاید رادیکالترین و انفجاریترین چهره کسی بود که هم از شوپنهاور تأثیر گرفت و هم علیه او شورید؛ فیلسوفی شاعر، طغیانگر و ویرانکننده که میخواست تمام ارزشهای سنتی را زیرورو کند.
در بخش بعدی، وارد جهان فریدریش نیچه میشویم.
برگرفته از تاریخ فلسفه راتلج
نویسنده: موذن زاده
-
تهچین فیروزکوهی؛ یک غذای خاص و خوشمزه
-
طرز تهیه پیتزای فوری با نان باگت و تخم مرغ در ماهیتابه
-
مهریه عجیب عروس خبرساز شد
-
توصیه جنجالی صداوسیما به خانوادهها: بچهها را سینما نبرید!
-
ترافیک جادهای؛ کندوان و آزادراه تهران–شمال یکطرفه شدند
-
تصاویری از پوتین در لباس نظامی
-
دقایقی پیش آسمان اسراییل کلیر شد
-
هشدار مشاور قالیباف درباره درگیری تازه
-
20 مهر 1405تذکر رهبر انقلاب به صداوسیما -
19 مهر 1405پایان ضربالاجل آمریکا -
19 مهر 1405معاون وزیر خارجه: جنایات میناب و لامرد را در محاکم بینالمللی پیگیری میکنیم -
20 مهر 1405تازه ترین آمار فوت زنان موتورسوار تهرانی -
22 مهر 1405افزایش کالابرگ در دو مرحله/ چه کسانی در اولویت هستند؟ -
23 مهر 1405اعتراض صریح یوسف پزشکیان به تلویزیون؛ چرا سه نفر مقابل یک مهمان؟ -
19 مهر 1405اعلام یک روز عزای عمومی در این استان -
19 مهر 1405شوهر کامالا هریس با نامزدی دوباره او مخالفت کرد -
19 مهر 1405هشدار پلیس فتا؛ فریب وعدههای درمان سریع و ریشهای را نخورید -
19 مهر 1405سومین استیضاح ترامپ کلید میخورد؟