جمعه، 24 مهر 1405

لاک، برکلی و هیوم در برابر دکارت

5 ماه قبل
بازدید: 125
کد خبر: 000158119
0
لاک، برکلی و هیوم در برابر دکارت

بخش بیست‌ویکم تاریخ فلسفه غرب

پس از آن‌که دکارت فلسفه را بر پایهٔ «منِ اندیشنده» بنا کرد، به نظر می‌رسید که مسیر تازه‌ای گشوده شده است؛ مسیری که در آن، یقین از درون ذهن آغاز می‌شود و سپس به جهان بیرونی گسترش می‌یابد. اما این مسیر، به همان اندازه که جذاب بود، پرسش‌برانگیز نیز بود.

اگر همه‌چیز از ذهن آغاز می‌شود، پس جهان بیرونی چه جایگاهی دارد؟ آیا آنچه ما می‌شناسیم، واقعاً جهان است یا فقط بازنمایی آن در ذهن ما؟ آیا ذهن می‌تواند به چیزی خارج از خود دست یابد، یا همیشه در درون خود باقی می‌ماند؟

این پرسش‌ها، گروهی از فیلسوفان را به مسیری متفاوت هدایت کرد؛ مسیری که بعدها «تجربه‌گرایی» نام گرفت. در این مسیر، نقطهٔ آغاز نه ذهنِ مجرد، بلکه تجربهٔ حسی بود. این فیلسوفان، به‌جای آن‌که از «من می‌اندیشم» شروع کنند، از اینجا آغاز کردند که «من می‌بینم، می‌شنوم، لمس می‌کنم».

اولین چهرهٔ بزرگ این جریان، جان لاک بود. او با دکارت در یک نکته هم‌نظر بود: این‌که برای فهم جهان، باید به ذهن توجه کرد. اما در مورد ماهیت این ذهن، اختلافی اساسی داشت.

لاک این ایده را رد کرد که ذهن انسان با مفاهیم ذاتی و از پیش‌ساخته به دنیا می‌آید. او معتقد بود که ذهن در آغاز، چیزی شبیه یک صفحهٔ سفید است؛ صفحه‌ای که تجربه‌ها بر آن نقش می‌زنند.

او نوشت:

«هیچ چیز در ذهن نیست که پیش‌تر در تجربه نبوده باشد.»

— جان لاک

این جمله، نقطهٔ آغاز تجربه‌گرایی است. در نگاه لاک، تمام دانش ما، از تجربه می‌آید؛ یا از تجربهٔ بیرونی، یعنی حواس، یا از تجربهٔ درونی، یعنی تأمل در ذهن خود.

این دیدگاه، تغییر مهمی ایجاد کرد. اگر دانش از تجربه می‌آید، پس محدود به آن نیز هست. ما نمی‌توانیم فراتر از آنچه تجربه کرده‌ایم، به‌طور واقعی چیزی بدانیم.

لاک همچنین میان «کیفیات اولیه» و «کیفیات ثانویه» تمایز قائل شد. او گفت برخی ویژگی‌های اشیاء، مانند شکل و اندازه، واقعاً در خود اشیاء وجود دارند. اما برخی دیگر، مانند رنگ و بو، بیشتر به نحوهٔ ادراک ما وابسته‌اند.

این تمایز، نشان می‌داد که حتی در تجربه نیز، ذهن نقش فعالی دارد.

اما تجربه‌گرایی در همین‌جا متوقف نشد.

جورج برکلی، گامی فراتر برداشت و پرسشی مطرح کرد که پایه‌های نگاه معمول به جهان را به لرزه درآورد: آیا اصلاً چیزی خارج از ذهن وجود دارد؟

برکلی به این نتیجه رسید که ما هرگز به «چیزها در خودشان» دسترسی نداریم، بلکه فقط ادراکات خود را تجربه می‌کنیم. ما رنگ، صدا، شکل و طعم را درک می‌کنیم، اما هرگز چیزی فراتر از این ادراکات را مستقیماً نمی‌بینیم.

از اینجا، او به نتیجه‌ای رادیکال رسید:

«بودن، یعنی ادراک شدن.»

— جورج برکلی

در نگاه او، وجود اشیاء به این معناست که درک شوند. اگر چیزی هرگز درک نشود، چه معنایی دارد که بگوییم وجود دارد؟

اما برکلی نمی‌خواست به نسبی‌گرایی کامل برسد. او برای حفظ ثبات جهان، به خدا متوسل شد. در نگاه او، حتی اگر ما چیزی را درک نکنیم، خدا آن را درک می‌کند، و همین باعث می‌شود که جهان پایدار باقی بماند.

این دیدگاه، نوعی ایده‌آلیسم بود؛ دیدگاهی که در آن، ذهن و ادراک، واقعیت را شکل می‌دهند.

اما شاید رادیکال‌ترین و در عین حال تأثیرگذارترین چهرهٔ این جریان، دیوید هیوم بود.

هیوم، با دقتی بی‌رحمانه، تجربه‌گرایی را تا انتهای منطقی آن دنبال کرد. او پذیرفت که تمام دانش از تجربه می‌آید، اما سپس پرسید: آیا تجربه واقعاً آن‌قدر که ما فکر می‌کنیم، قابل اعتماد است؟

او میان «ادراکات زنده» و «تصورات» تمایز قائل شد. ادراکات زنده، همان تجربه‌های مستقیم هستند، و تصورات، نسخه‌های ضعیف‌تر آن‌ها در ذهن.

اما مسئلهٔ اصلی او، چیز دیگری بود: علیت.

ما عادت داریم بگوییم که یک چیز باعث چیز دیگر می‌شود. مثلاً می‌گوییم آتش باعث سوختن می‌شود. اما آیا ما واقعاً «علت» را می‌بینیم؟ یا فقط مشاهده می‌کنیم که دو رویداد همیشه با هم رخ می‌دهند؟

هیوم نوشت:

«ما هرگز چیزی جز توالی رویدادها را تجربه نمی‌کنیم.»

— دیوید هیوم

او می‌گفت آنچه ما «علت» می‌نامیم، در واقع نتیجهٔ عادت ذهن ماست. ما چون بارها دیده‌ایم که یک رویداد پس از دیگری می‌آید، تصور می‌کنیم که میان آن‌ها رابطه‌ای ضروری وجود دارد. اما این ضرورت، در تجربه داده نشده است.

 این نگاه، پیامدهای عمیقی داشت. اگر علیت صرفاً یک عادت ذهنی باشد، بسیاری از پایه‌های علم زیر سؤال می‌روند. زیرا علم بر این فرض استوار است که جهان دارای روابط علّی منظم است.

هیوم حتی به «خود» نیز شک کرد. او پرسید: آیا چیزی به نام «من» وجود دارد، یا فقط مجموعه‌ای از ادراکات است که به‌طور پیوسته در حال تغییرند؟

او نوشت:

«من هرگز خود را بدون یک ادراک نمی‌یابم.»

— هیوم

در نگاه او، «خود» چیزی ثابت نیست، بلکه مجموعه‌ای از تجربه‌هاست.

با هیوم، تجربه‌گرایی به نقطه‌ای رسید که نه‌تنها دکارت، بلکه بسیاری از باورهای بنیادین دربارهٔ جهان و انسان را به چالش کشید.

در پایان، ما با سه دیدگاه مواجه هستیم: لاک، که تجربه را پایهٔ دانش می‌داند؛ برکلی، که جهان را به ادراک فرو می‌کاهد؛ و هیوم، که حتی این ادراک را نیز زیر سؤال می‌برد.

و اکنون، فلسفه در وضعیتی قرار گرفته که شاید بتوان آن را بحرانی‌ترین لحظهٔ آن دانست. اگر دکارت به یقین رسیده بود، هیوم نشان داد که این یقین چقدر شکننده است.

در چنین وضعیتی، پرسشی بزرگ مطرح می‌شود: آیا می‌توان راهی یافت که هم به تجربه وفادار باشد و هم به یقین برسد؟ آیا می‌توان پلی میان عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی ساخت؟

در بخش بعدی، به سراغ فیلسوفی می‌رویم که این چالش را جدی گرفت و تلاش کرد پاسخی بدهد که مسیر فلسفه را برای همیشه تغییر داد.

ایمانوئل کانت.

 

برگرفته از تاریخ فلسفه راتلج

 نویسنده: موذن زاده

برچسب ها

خبرنگار : شاکر

نظر شما
    هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است!
© کلیه حقوق این وب سایت برای پایگاه خبری نگاه ایرانیان نیوز محفوظ است.
website designed by Nonegar PArdazesh , developed by Nonegar