هگل و اوج ایدهآلیسم آلمانی
بخش بیستوسوم تاریخ فلسفه غرب
پس از ایمانوئل کانت، فلسفه در وضعیتی تازه قرار گرفت. کانت توانسته بود به بحران ناشی از شکاکیت پاسخ دهد، اما پاسخ او بهایی سنگین داشت. او میان «جهانِ پدیدارها» و «چیز در خود» فاصلهای قرار داده بود که ظاهراً هیچ پلی نمیتوانست آن را کاملاً پر کند.
ما جهان را میشناسیم، اما فقط آنگونه که برای ذهن ما ظاهر میشود. اما آن واقعیت نهایی، آن «چیز در خود»، همچنان پشت پرده باقی میماند.
برای بسیاری از فیلسوفان پس از کانت، این نتیجه رضایتبخش نبود. آنان احساس میکردند فلسفه نباید در برابر مرزی ناشناختنی متوقف شود. اگر عقل تا این اندازه قدرت دارد، چرا نتواند کل واقعیت را درک کند؟ چرا باید بخشی از جهان برای همیشه بیرون از دسترس اندیشه باقی بماند؟
از دل همین نارضایتی، جنبشی شکل گرفت که بعدها «ایدهآلیسم آلمانی» نام گرفت.
نخست یوهان گوتلیب فیشته تلاش کرد همهچیز را از «من» آغاز کند. او معتقد بود آگاهی انسانی صرفاً دریافتکنندهٔ جهان نیست، بلکه جهان را در نسبت با خود میسازد. سپس فریدریش ویلهلم یوزف شلینگ کوشید طبیعت و ذهن را بهعنوان دو جلوهٔ یک حقیقت واحد توضیح دهد.
اما کسی که این جریان را به اوج رساند، فیلسوفی بود که شاید پیچیدهترین و درعینحال تأثیرگذارترین نظام فلسفی عصر مدرن را ساخت: گئورگ ویلهلم فریدریش هگل.
هگل فقط نمیخواست مسئلهای فلسفی را حل کند. او میخواست کل واقعیت را توضیح دهد؛ تاریخ، سیاست، دین، هنر، آگاهی، جامعه و حتی حرکت اندیشه را.
در نگاه او، جهان مجموعهای از اشیاءِ پراکنده نبود، بلکه فرآیندی زنده و پویا بود؛ فرآیندی که در آن، «روح» یا «عقل» بهتدریج خود را آشکار میکند.
اینجا باید مراقب بود که واژهٔ «روح» در فلسفهٔ هگل، صرفاً معنایی مذهبی ندارد. منظور او نوعی آگاهی تاریخی و عقلانی است که در بستر زمان رشد میکند. برای هگل، تاریخ جهان چیزی تصادفی یا آشفته نیست، بلکه روندی معنادار است.
او نوشت:
«آنچه عقلانی است، واقعی است؛ و آنچه واقعی است، عقلانی است.»
— هگل
این جمله از مشهورترین و درعینحال بحثبرانگیزترین جملات تاریخ فلسفه است. هگل نمیخواست بگوید هرآنچه وجود دارد خوب است، بلکه منظورش این بود که واقعیت، ساختاری عقلانی دارد و میتوان حرکت آن را فهمید.
اما این حرکت چگونه رخ میدهد؟
هگل معتقد بود که اندیشه و تاریخ از طریق تضاد پیش میروند. هر وضعیت یا ایدهای، درون خود تنشی دارد که سرانجام به نفی آن منجر میشود و از دل این تعارض، مرحلهای تازه پدید میآید.
گرچه فرمول مشهور «تز، آنتیتز، سنتز» دقیقاً به شکل رایجش متعلق به خود هگل نیست، اما برای فهم کلی اندیشهٔ او مفید است. در نگاه هگلی، حقیقت ایستا نیست؛ حقیقت در حرکت، کشمکش و دگرگونی آشکار میشود.
برای مثال، انسان در آغاز فقط نوعی آگاهی خام از جهان دارد. اما این آگاهی، بهتدریج با جهان و با دیگر انسانها درگیر میشود، شکست میخورد، دگرگون میشود و در سطحی بالاتر دوباره خود را بازمییابد.
یکی از مشهورترین بخشهای فلسفهٔ هگل، بحث «ارباب و بنده» است.
او میگوید آگاهی انسان فقط در تنهایی شکل نمیگیرد. ما نیاز داریم دیگری ما را بهرسمیت بشناسد. از همینجا، نزاعی برای شناسایی آغاز میشود. در این نزاع، یکی ارباب میشود و دیگری بنده. اما paradox اصلی اینجاست که ارباب، وابسته به تأیید بنده باقی میماند و بنده نیز از خلال کار و مواجهه با جهان، به آگاهی عمیقتری دست پیدا میکند.
این تحلیل فقط دربارهٔ دو فرد نیست؛ هگل در واقع میکوشد نشان دهد که آزادی و خودآگاهی، در بستر روابط اجتماعی و تاریخی شکل میگیرند.
برای او، تاریخ بشر تاریخ گسترش آزادی است.
در جهان باستان، فقط یک نفر آزاد بود؛ مثلاً پادشاه. در برخی جوامع بعدی، گروهی آزاد شدند. اما جهان مدرن بهتدریج به این ایده نزدیک شد که همهٔ انسانها باید آزاد باشند.
در نتیجه، تاریخ صرفاً مجموعهای از جنگها و حکومتها نیست؛ تاریخ، روند آگاهی یافتن انسان نسبت به آزادی خویش است.
هگل حتی دولت را نیز در همین چارچوب میفهمید. او دولت را صرفاً ابزار قدرت نمیدانست، بلکه آن را تجلی نوعی عقل تاریخی میدید؛ نهادی که آزادی فردی و نظم جمعی را در سطحی بالاتر به هم پیوند میدهد.
همین نگاه، بعدها هم الهامبخش شد و هم خطرناک تلقی شد. برخی از مفسران، فلسفهٔ او را زمینهساز دولتهای اقتدارگرا دانستند، درحالیکه دیگران آن را تلاشی برای فهم عقلانی تاریخ میدیدند.
اما تأثیر هگل فقط به سیاست محدود نماند.
تقریباً تمام جریانهای بزرگ فلسفی قرن نوزدهم و بیستم، یا از دل او بیرون آمدند یا در واکنش به او شکل گرفتند. کارل مارکس دیالکتیک او را گرفت اما بهجای روح، اقتصاد و مناسبات مادی را محور قرار داد. سورن کییرکگور علیه نظام عظیم و انتزاعی او، بر فرد و اضطراب انسانی تأکید کرد. اگزیستانسیالیستها، پدیدارشناسان و حتی بسیاری از متفکران معاصر، بهنوعی همچنان در سایهٔ هگل حرکت میکنند.
بااینحال، فلسفهٔ هگل دشوار است؛ نه فقط بهخاطر زبان پیچیدهاش، بلکه چون او جهان را همچون کلیتی زنده میبیند که همهچیز در آن به هم پیوند خورده است. در این نگاه، هیچ مفهومی را نمیتوان جدا و ثابت فهمید. هر چیز فقط در رابطه با حرکت کلی تاریخ و اندیشه معنا پیدا میکند.
او مینویسد:
«حقیقت، کل است.»
— هگل
این جمله، قلب نظام اوست. حقیقت را نمیتوان در گزارهای منفرد یا تجربهای محدود یافت؛ حقیقت در کل فرآیند آشکار میشود.
اما همین ادعای عظیم، واکنشهای شدیدی هم برانگیخت. آیا واقعاً میتوان کل تاریخ و واقعیت را در یک نظام فلسفی توضیح داد؟ آیا زندگی انسانی بیش از آن پیچیده، دردناک و شخصی نیست که درون چنین ساختار عظیمی حل شود؟
این پرسشها، فلسفه را وارد مرحلهای تازه میکنند.
پس از هگل، بسیاری از فیلسوفان احساس کردند که فلسفه بیش از حد انتزاعی شده است. آنان میخواستند دوباره به انسان واقعی، رنج، اراده، اضطراب و تجربهٔ زیسته بازگردند.
در بخش بعدی، وارد یکی از مهمترین واکنشها به هگل میشویم؛ فیلسوفی بدبین، تند و عمیق که معتقد بود در پشت همهٔ نظامهای عقلانی، نیرویی کور و بیرحم پنهان شده است:
جهان بهمثابهٔ اراده؛
ورود به فلسفهٔ آرتور شوپنهاور.
برگرفته از تاریخ فلسفه راتلج
نویسنده: موذن زاده
خبرنگار : شاکر
-
تهچین فیروزکوهی؛ یک غذای خاص و خوشمزه
-
طرز تهیه پیتزای فوری با نان باگت و تخم مرغ در ماهیتابه
-
مهریه عجیب عروس خبرساز شد
-
توصیه جنجالی صداوسیما به خانوادهها: بچهها را سینما نبرید!
-
ترافیک جادهای؛ کندوان و آزادراه تهران–شمال یکطرفه شدند
-
تصاویری از پوتین در لباس نظامی
-
دقایقی پیش آسمان اسراییل کلیر شد
-
هشدار مشاور قالیباف درباره درگیری تازه
-
20 مهر 1405تذکر رهبر انقلاب به صداوسیما -
19 مهر 1405پایان ضربالاجل آمریکا -
19 مهر 1405معاون وزیر خارجه: جنایات میناب و لامرد را در محاکم بینالمللی پیگیری میکنیم -
20 مهر 1405تازه ترین آمار فوت زنان موتورسوار تهرانی -
22 مهر 1405افزایش کالابرگ در دو مرحله/ چه کسانی در اولویت هستند؟ -
23 مهر 1405اعتراض صریح یوسف پزشکیان به تلویزیون؛ چرا سه نفر مقابل یک مهمان؟ -
19 مهر 1405اعلام یک روز عزای عمومی در این استان -
19 مهر 1405شوهر کامالا هریس با نامزدی دوباره او مخالفت کرد -
19 مهر 1405هشدار پلیس فتا؛ فریب وعدههای درمان سریع و ریشهای را نخورید -
19 مهر 1405سومین استیضاح ترامپ کلید میخورد؟