یکشنبه، 26 مهر 1405

شکاکان و آزادی از یقین

7 ماه قبل
بازدید: 104
کد خبر: 000153234
0
شکاکان و آزادی از یقین

بخش دوازدهم تاریخ فلسفه غرب

در دنیایی که رواقیان با شجاعت در برابر سرنوشت می‌ایستادند و اپیکوری‌ها با آرامش به دور از ترس زندگی می‌کردند، گروه دیگری از فیلسوفان راهی کاملاً متفاوت را پیش گرفتند. آن‌ها نه به دنبال لذت بی‌درد بودند و نه به دنبال هماهنگی با نظم جهان. پرسش اصلی آن‌ها چیز دیگری بود؛ این‌که آیا اصلاً می‌توان چیزی را با قطعیت دانست؟

در میان همه فیلسوفان دوران هلنیستی، شکاکان شاید عجیب‌ترین گروه بودند. نه چون منکر دانش بودند، بلکه چون در برابر ادعاهای قطعی درباره جهان احتیاط می‌کردند. آن‌ها می‌گفتند چیزی که انسان را آزار می‌دهد، خودِ رویدادها نیست، بلکه باورهای قطعی و عجولانه او درباره رویدادهاست. انسان گمان می‌کند حقیقت را می‌داند و همین گمان، او را گرفتار می‌کند.

این نگاه، فلسفه را وارد مرحله‌ای تازه می‌کرد؛ مرحله‌ای که در آن «ندانستن» نه ضعف، بلکه فضیلت بود.

پیرهون، بنیان‌گذار این جریان، چهره‌ای آرام و کم‌حرف بود، اما اندیشه‌اش مانند موجی آرام و بی‌صدا ساحل فلسفه را تغییر داد. او در جوانی همراه اسکندر مقدونی تا هند سفر کرده بود و در آنجا با مردان مرتاضی روبه‌رو شد که در برابر سخت‌ترین شرایط، آرامش عجیبی داشتند. این تجربه، ذهن او را تکان داد. از خود پرسید: آیا آرامش انسان به دانستن وابسته است یا به چیزی عمیق‌تر، مانند رها کردن یقین؟

وقتی به یونان بازگشت، زندگی ساده‌ای پیش گرفت و آرام‌آرام اندیشه‌ای ساخت که قرن‌ها بعد نیز در قلب فلسفه ماندگار شد.

پیرهون معتقد بود که ذهن انسان مانند آبی است که با کوچک‌ترین نسیمی به‌هم می‌ریزد. اگر بتوانیم قضاوت‌ها و نگاه‌های عجولانه‌مان را کنار بگذاریم، این آب آرام می‌شود. او جمله‌ای دارد که یکی از بنیان‌های فلسفه شکاکیت است:

«نه می‌توانیم بدانیم، نه باید از ندانستن بترسیم.»

— پیرهون

این جمله که شاید در ابتدا نوعی بدبینی به نظر برسد، در حقیقت نوعی رهایی بود. شکاکان می‌گفتند اگر انسان از خود انتظار داشته باشد که همه چیز را بداند، هر لحظه از زندگی تبدیل به اضطراب می‌شود. جهان پیچیده است، انسان محدود است و حقیقت کامل چیزی نیست که در دسترس باشد.

شکاکان این عدم‌قطعیت را نه تهدید، بلکه آرام‌بخش می‌دیدند.

برای فهم بهتر نگاه شکاکان باید به تفاوتی توجه کرد. آن‌ها نمی‌گفتند حقیقت وجود ندارد، بلکه می‌گفتند انسان مطمئن نیست که به حقیقت دست یافته باشد. بنابراین بهتر است به جای پافشاری بر باورهای قطعی، ذهنی سبک‌بال و آزاد داشته باشد.

در نظر آنان، قضاوت‌های قطعی مانند بارهای سنگینی است که انسان به دوش می‌کشد. اگر انسان آن‌ها را زمین بگذارد، می‌تواند آزادانه‌تر زندگی کند.

برخی منابع با طنزی ملایم نقل می‌کنند که پیرهون در زندگی روزمره چنان بی‌اعتنا به قضاوت‌های سریع بود که گاه لازم بود شاگردانش او را از خطرات عملی دور کنند؛ البته این روایت‌ها اغراق‌آمیزند، اما نشان‌دهنده اعتقاد راسخ او به کنار گذاشتن واکنش‌های عجولانه است.

از نگاه شکاکان، هر ادعایی می‌تواند از زاویه‌ای دیگر دیده شود و هر باوری می‌تواند دلیلی علیه خود داشته باشد. انسان اگر با ذهنی گشوده این نکته را بپذیرد، دیگر بر باورهای خود تعصب نمی‌ورزد. این تعصب‌ورزی است که رنج می‌آفریند؛ زیرا انسان نمی‌خواهد چیزی را که به آن چسبیده از دست بدهد.

سکستوس امپیریکوس، یکی از مهم‌ترین چهره‌های شکاکیت در دوره‌های بعد، اندیشه پیرهون را گسترش داد و به شکلی فلسفی‌تر بیان کرد. او نوشت:

«هدف شکاکان، نه یافتن حقیقت، بلکه رسیدن به آرامش است.»

— سکستوس امپیریکوس

این جمله شاید نتیجه‌گیری نهایی مکتب شکاکیت باشد. آن‌ها می‌گفتند حقیقت اگر باشد، از مسیر آرامش ذهنی به دست می‌آید، نه از مسیر جنگ و جدل فکری. انسان زمانی می‌تواند جهان را بهتر ببیند که نگاهش از پیش‌داوری‌ها خالی باشد.

شکاکان این «تعلیق قضاوت» را با واژه‌ای یونانی بیان می‌کردند: «اپوخه». این واژه به معنای توقف قضاوت است. وقتی انسان در برابر یک مسئله، نه بگوید درست است و نه بگوید نادرست، بلکه فقط مشاهده کند، ذهن او در وضعیتی آرام قرار می‌گیرد. این آرامش لحظه‌ای، در نظر شکاکان، آغاز آزادی است.

اگر رواقیان می‌گفتند باید خود را از درون قوی کنیم، شکاکان می‌گفتند باید ذهن را سبک کنیم. اگر اپیکور به دنبال آرامش از طریق شناخت درست ترس‌ها بود، شکاکان می‌گفتند آرامش در نچسبیدن به هیچ یقین قطعی است.

اما شکاکیت با وجود این نگاه آرام‌بخش، برای بسیاری چالش‌برانگیز بود. مخالفان می‌پرسیدند اگر هیچ چیز را نتوان با قطعیت دانست، چگونه باید زندگی کرد؟ چگونه تصمیم گرفت؟ چگونه اخلاق داشت؟ شکاکان پاسخ می‌دادند که می‌توان به عادت‌ها، ظاهر امور و شواهد ظنی تکیه کرد، بدون آنکه آن‌ها را حقیقت مطلق بدانیم.

در نگاه آنان، زندگی همچنان ممکن بود. شکاک بودن به معنای بی‌عملی نبود، بلکه به معنای زندگی بدون تعصب بود.

شکاکان می‌گفتند یقین‌های قطعی انسان را اسیر می‌کند. وقتی باور می‌کنی که چیزی باید حتماً به شکلی خاص باشد، اگر جهان خلاف آن رفتار کند، رنج می‌بری. اما اگر بپذیری که شاید جهان به گونه‌های دیگری نیز ممکن باشد، از بسیاری از رنج‌ها آزاد می‌شوی.

این نگاه در بسیاری از لحظه‌های زندگی انسان مؤثر است. کسی که باور دارد همه چیز باید طبق انتظار او پیش برود، آسیب‌پذیرتر است از کسی که با ذهنی باز به جهان نگاه می‌کند. شکاکیت به انسان یاد می‌دهد که جهان را همان‌گونه که هست ببیند، نه همان‌گونه که او می‌خواهد باشد.

این دیدگاه تبدیل به نوعی فلسفه زندگی می‌شود؛ فلسفه‌ای که نه جهان را دشمن می‌بیند و نه خود را دانای کل. بلکه انسان را در وضعیتی فروتن، آرام و آزاد قرار می‌دهد.

 

برگرفته از تاریخ فلسفه راتلج

 نویسنده: موذن زاده

خبرنگار : شاکر

نظر شما
    هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است!
© کلیه حقوق این وب سایت برای پایگاه خبری نگاه ایرانیان نیوز محفوظ است.
website designed by Nonegar PArdazesh , developed by Nonegar